تا به كي بايد رفت
از دياري به دياري ديگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما ان دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهاري ديگر
آه اكنون ديريست
كه فرو ريخته در من گويي
تيره آواري از ابر گران
چو مي آميزم با بوسه تو روي لبهايم مي پندارم
مي سپارد جان عطري گذران
آنچنان آلو ده ست
عشق نمناكم با بيم و زوال
كه همه زندگي ام مي لرزد
چو تو را مي نگرم
مثل اين است كه از پنجره اي
تك درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اين است كه تصويري را
روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار كه فراموش كم
تو چه هستي جز يك لحظه
يك لحظه كه شمان مرا
مي گشايد در برهوت آگاهي
بگذار
كه فراموش كنم..
فروغ
دستت درد نکنه استاد خوب حال می گیری !
زمان غارتگر
هر ثانيه كه مي گذرد
چيزي از تو را با خود مي برد
زمان غارتگر غريبيست
همه چيز را بي اجازه مي برد
و تنها يك چيز را
هميشه فراموش مي كند...
حس "دوست داشتن" تو را...
بدون تو
بدون تو
باد آواره است
و شب
صحنه خاليه نمايشي
بدون بازيگر
از دورها
از دورها، دورها مي آيي
و فقط
يك چيز
يك چيز كوچك
در زندگي من جا به جا مي شود
اين كه ديگر بدون تو
در هيچ كجا نيستم
اگزو پری
مرا بگذار
به خويشتن بگذار
من و تلاطم دريا
تو و صلابت سنگ
من و شكوه تو
اي پرشكوه خشم آهنگ
من و سكوت و صبور ي؟
من و تحمل دوري ؟
مگر چه بود محبت
كه سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم كرده ست
به دشت و باغ و بيابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گياهان
گر از كمند تو دل رست
دوباره آورم ايمان
كه عشق بيهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاك سپار
كسي ؟
نه هيچ كسي را دگر نمي خواهم
خوشا صفاي صبوحي
صداي نوشانوش
ز جمله مي خواران
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا به خود مي خواند ز پشت نيزاران
از مهر متنفرم
يه دو راهي،
يه دو راهي كه ته هر دو راهش يه بي را هه ست.
ديگه بريدم...
بس نيست؟
شدي يه گره كور
اسمت زندگيه ، خودت چي هستي؟
شب كه جوي نقره مهتاب
بيكران دشت را درياچه مي سازد
من شراع زورق انديشه ام را
مي گشايم در مسير باد
شب كه آوايي نمي آيد
از درون خامش نيزارهاي آبگير ژرف
من اميد روشنم را همچو تيغ آفتابي مي سرايم شاد
شب كه مي خواند كسي نوميد
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشيدي كه بام خانه همسايه ام را گرم مي بوسد
شب كه مي ماسد غمي در باغ
من ز راه گوش مي پايم
سرفه هاي مرگ را در ناله زنجير دستانم كه مي پوسد
شب و روز
روز و شب
تكرار ميشه
و من تو افكارم تكراري
تو يه باتلاقم
يكي از دور برام دست تكون مي ده
من دارم فرو مي رم
منتظرم
منتظر....
ترديد
او را به رويايي بخار آلود و گنگِ شامگاهي دور، گويا ديده بودم من...
لالايي گرمِ خطوطِ پيكرش در نعره هاي دوردست و سردِ مِه گم بود.
لبخند بيرنگش به موجي خسته مي مانست؛ در هذيان شيرينش
ز دردي گنگ مي زد گوييا لبخند.....
هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاه اش كردم، از اعماق نوميدي
صداي اش كردم:
«- اي پيداي دور از چشم!
«ديري است تا من مي چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را
«روياي عشقت را، در اين گودال تاريك، آفتاب واقعيت كن! »
و آن دم كه چشمانش، در آن خاموش، بر چشمان من لغزيد
در قعر ترديد اين چنين با خيشتن گفتم:
«- آيا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاريك قلب يأس بارم نيست؟
«آيا نگاه او همان موسيقي گرمي كه من احساس آن را در هزاران
خواهش پر درد دارم نيست؟
«نه!
« من نقش خواهش خام آرزوهاي نهان را در نگاه ام مي دهم تصوير! »
آن گاه نوميد، از فروتر جاي قلب يأس بار خويش كردم بانگ باز از دور:
«-اي پيداي دور از چشم!....»
او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را
اما صدايش با صداي عشق هاي دور از كف رفته مي مانست....
لالايي گرم خطوط پيكرش، از تار و پود محو مه پوشيد پيراهن.
گويا به روياي بخار آلود و گنگ شام گاهي دور او را ديده بودم من.....
مرگ را پرواي آن نيست
كه به انگيزه يي انديشد.
زندگي را فرصتي آن قدر نيست
كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشك
يكي راسنجيده گزين كند.
عشق را مجالي نيست
حتي آن قدر كه بگويد
براي چه دوست ات مي دارد..
هر چه هستي باش
اما كاش...
نه!......
جز اينم آرزويي نيست
هرچه هستي باش
تنها باش.....
نازنين
همچو بارانم ..
كه در دلگيري چشمان تو
روزهاي روشن خورشيد را گم كرده ام








